تبليغاتX
به خاطره خاطرات . پایان؟

نیاز را در خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم / زدم بر چهره ام سیلی که دیگر وانشه مشتم/

 

 من آن خورشید ذر پوشم که با ظلمت نمی جوشم / به جز آغوش دریا را نمی گیرم درآغوشم/

 

من آن دیوان پر بارم که در خود واژه ها دارم / درون دشت اندیشه به غیر از گل نمی کارم/

 

 من آن ابر بهارانم که از خاشاک بیزارم / به جز بر چهره گلها نمی گریم نمی بارم/

 

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم / به زیر ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم/

 

 مرا این گونه گر خواهی دلت را آشیانم کن / من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن!/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:44 توسط پارسا |


 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:36 توسط پارسا |